تبليغاتX
پیش کش - شبی از هزار و یک شب
سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید

 

 

حرف های تکراری ،مفهوم هایی ساده، اما معانی  به جبروت یک معجزه.....

 

و بدینسان زیبا ترین ( زیبا.... چه کلمه حقیر و بد بختی برای توصیف آن چه من

 دیده ام) و جوان ترن و زلال ترین فرشته خداوند در من حلول کرد.

 

اعتراف می کنم زیباترین عشق بازیها را در شبانه هایی به درازی یلدا با خیال سر گران آن رمیده ی ندیده در اتاقی در بسته داشته ام.

 

من و او و غزل...

 

داستان شبی از آن هزار و یک شب را می نگارم که گفته هایم مستدل باشد...

 

 

             ***

.....باز دوباره تلخ شدم ،برخاستم و

 

گفتم با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد / رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

 

با لبخندی پر شرارت ،با خونسردی قابل تحسینی تسخری زد و گفت:

 

 خوش آن رهرو که تا گویند راهی شو روان گردد

 

فهمیدم سر جنگ دارد آرام گرفتم و مستاصل گفتم :آخر آخر

 

دوری ز دوستان سبکروح مشکل است/ ورنه ز هر چه هست جدا می توان شدن

 

اخمی به شیرینی همه افق های باز به پیشانی اش نشست و به تلخی گفت :

 

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود / خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

 

روحم عریان تر از همیشه بود نشستم رو به آسمان با حرص"ریز"  و" زیر"   ی به شکوه و شکایت گفتم:

 

ای معلم به جز عاشق کشی و دلشکنی   /  از دبستان چه هنر این پسر آورده برون؟؟؟؟؟؟

 

با بی تفاوتی خاصی گفت:

 

خوب هر که ترسد ز ملال اندوه عشقش نه حلال

 

گفتم نخیر :

 ترسم از کشته شدن نیست از آن می ترسم / که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود

 

تکانی خورد دلم ضعف رفت برای خنده ای که تلاش می کرد پنهانش کند زمزمه کرد:

تو که هرگز سخن اهل سخن نشنیدی /  چون سخن ساز و سخن فهم و سخندان شده ای؟؟

 

چشمانش را تنگ کرد و ادامه داد:

 

هر چه در خاطر عاشق گذرد می دانی / خوش ادا یاب ، ادا فهم و  ادا دان شده ای

 

دوباره وحشی شدم دانستم عقده ای را گشوده ام با لجبازی گفتم:

آری

آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم  /  چندین زبون نیم کز استیز تو گریزم

 

باز به شیطنت زبانش را شلاق کرد و به طعنه گفت:

 

در حق من لبت این لطف که می فرماید  /  سخت خوبست ولیکن قدری بهتر از این

 

بغض کردم و با صدایی که به ناله می مانست گفتم:

 

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

 

با مظلوم نوازی پدرانه ای دستم را گرفت وگفت:

 

مبین تو خال زنخدان که چاه در راه است    /   کجا روی همی ای دل بدین شتاب کجا

 

عصبانی شدم – دستانم را کشیدم و به خشم گفتم :

 

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی / چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی؟؟؟!!!

 

 

نگاهم کرد به شیرینی لبش را گزید و گفت:

 

نه طریق دوستان است ونه شرط مهربانی/ ......

                          ......./ که جواب تلخ گویی تو بدین شکر زبانی

 

خجالت کشیدم اما می دانستم که در سرش چه می گذرد

 

با ترس تصنعی و بریده بریده  گفتم:

 

به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد؟ می دانم   /    چه خواهی کرد ؟ دل را خون و رخ را زرد می دانم...

 

ابرویی بالا برد و گفت :

لاف عشق و گله از یار.....؟!!!

 

در مانده تر از همیشه گفتم:

 

من اگر رندم و قلاشم ، اگر درویشم   .. که آخر .. هر چه ام عاشق رخسار تو کافر کیشم

 

به چابکی از کنارم بر خاست و با زیرکی تمام گفت:

 

کس نیست که آشفته این زلف دو تا نیست   و.... خندید

 

خندیدم

 

تسلیم شدم .....عطش کردم ..... دگرمداومت  نتوانستم....

 

آنقدر خندیدم که گریه ام گرفت  میان اشک و لبخند گفتم:

 

من نیستم حریف زبانت مگر زنم  /  از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تو

 

برخاستم و لب نهادم به لب یار و سپردم جان را

تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی.....

 

 

  ***

 آری او اینچنین جانم را شیر می نوشاند و من هماره در او متلذذ می شدم

 

وقتی در اندیشه او می شدم لذت بردن را تا سطح متعالی آن می شناختم

 

او را از همه عالیترین زیبا بودن ها زیبا تر می دانستم

 

بر روی این اندمین پلکان زندگی که ایستادم وقتی بر می گردم ، می بینم روزگار بر

 

 من بسیار سخت گرفته است

 

اما هر چقدر هم بر من جفا می کند ، بکند ..... چه جای گله می ماند وقتی دستم را گرفت و پیش غزلکی چون او نشاند

روزگار می توانست چنین نکند

 

چه احمق ،چه کودن ،چه تهی مغز ، چه زشت ، چه لاغر و فرتوت بودم اگر از او بی خبر می ماندم

 

بیایی ، بمانی ، بروی  و بعد بمیری

اه..

تصویر زندگی من بی آشنایی با او ...

 

از تصور شباهتم به آنهایی که هرگز او یا همچو او –البته اگر باشد – را ندیده اند تهوه ام  می گیرد

 

هیچگاه نخواستم به داشتنش بیاندیشم ،او را که نمی شود داشت ...خنده ام می گیرد

 

بزرگی روح غیر عادی اش در چشمان ریزم و اتاق ریز ترم که جا نمی شود

 

خدایش خیر دهاد که هرگز نه در اتاقم آمد و نه در چشمانم

 

راستی قلب من بدون تحمل  زخم هایی چنین عمیق و کاری و غم هایی چنان بزرگ و اسرار آمیزجز تپیدن های یکنواخت چه هنری داشت؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 14:54  توسط مامان بارون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها
به یادش ،به نامش، برایش....

نوشته های پیشین
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان