![]() |
![]() |
|
| سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید |
|
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت ...... ناز کم کن که در این باغ بسی چون توشکفت گل بخـــــندید که از راست نرنجیـم ولی ....... هیچ عاشــــق سخن سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ...... ای بسا در که به نوک مژه ات باید ســــــفت تا ابد بوی محــــبت به مشامش نرسد ...... هر که خاک در میــــخانه برخساره نرفـــت در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا..... زلف سنبل به نســــــــیم سحری می آشــفت گفتم ای مســند جم جام جهان بینت کو..... گفت افســــــــوس که آن دولت بیدار نخــفت سخن عشــــق نه آنست که برآید بزبان ..... ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت وشـــنفت اشک حافظ خرد و صبر بدریا انداخت .....چکند؟ ســــوز غم عشق نیارســـــت نهـــفت بخوان و باز بخوان و تأملی چند... این غزل، تابلوی مینیاتوری است که بر دیوار زندگیم کوبیده ام ...از صبحدم می آغازد - فرود می آید تا بلندای شکفتن – بر کنار گل نوخاسته چمن پهلو می گیرد، بلبلی مستور و مست برنشسته برشاخسار – به طعنه می گوید که نیاز ما را به ناز تو چه حاجت است که در این باغ بسی چون تو شکفت.... و گل و گل به غمزه ای که شیرینی بر آن تمام است ، به عشوه ای که موجی از درکی عمیق و فهمی بلیغ از زیبا شناختی ذاتی در آن هویدا است می خندد.... خنده ای به مثال پاره مخملی نرم .... آغشته به آرامشی ژرف .... زبانش را به تصدیق می گشاید آن چنان فصیح و سحر انگیز جمله ای می گوید که آتش به جان هر دل آگاه و نا آگاه می کشد....! "هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت" زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را ... در آن طرف این تابلو با نگرانی و البته با اطمینان نهیب می زند و بدینسان حجت را بر تو تمام می کند که در این گنداب متعفن اگر می خواهی دماغی تر کنی از شیشه محبت بر آن باش تا از غبار کویش وضو سازی.... مروارید های غلطان اشک را به تیغ مژه بسفتی تا از لب و دهان آن جام نگین نشان ،نوش کنی... و عقل و صبر را در دریای طغیانی اندرونت غرقه سازی و بیم بی قراری بر خود راه ندهی که به هر حال در آخر، سوز غم عشق چنین خواهد کرد. حال این کجا و سخن سخت کجا؟
**** "دریغ که در مقام ناصحان بسیار گفتیم و در مقام خویش هیچ نگفتیم " و دریغ که کس جمال را به کمال تعریف نتواند کردن. و هنوز در خویش می گدازم که چرا هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت البته شاید هم گفت ....و اگرگفت آیا حقیقتاً عاشق می بود یا نمی بود؟...شاید هم معشوقش حقیقی نباشد... شاید زیبا نباشد ...آخر مگر می شود معشوق ، معشوق باشد و زیبا نباشد ؟... تازه اگر هم زیبا نباشد آیا مستحق شنیدن سخنان سخت می باشد؟! نمی دانم. حیف که در طول تاریخ عاشق نما ها و معشوق نما ها بسیار آمده اند و سخنان سخت هم بسیار گفته اند... .... و حال من ماند ام در این پیچ – در این پیچیدگی – حیران و سرگردان با پیچیدگی زلف یار چه باید کرد ؟ چه می توان کرد؟ با این زلف خم اندر خم اندیشه های نازک حافظ چه می شود کرد؟ که درد بی درمانی است که به قول صائب راهی جز تسلیم ندارد که گره در کارش افتد آنکه با گوهر در آمیزد.... در عجبم که وقتی لطافت از حریر بگذرد ،کدام دلی را ادعا می ماند بر تحملش و آن مو قع است که رحمت می فرستی برهر آن چه زمختی و زشتی است.... که زیبایی اش را نظاره نمی شود ،چون آفتابی که بی ابر مشکلست تماشایش ورخش برای دیدن حجاب می طلبد آه کاش هیچ گاه غزلی نخوانده بودم! زیبایی اش آنچنان لطیف است که دل زمختم را یارای هم نفسی نیست و به چنگالهای تیزش می خراشدش...! شیر مادرش حلالش باشد آنکه گفت " در هم آغوشی زمختی و لطافت این زمختی است که هلاک می شود" و باز چرا هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت؟؟؟؟؟ چرا که چرا های بسیار است لکن من نمی دانم......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 17:46 توسط مامان بارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها به یادش ،به نامش، برایش.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|