![]() |
![]() |
|
| سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید |
|
نفس درازي من نيست صائب از غفلت دلم گشاده به گفتار مي شود چه کنم
"خدايا کاش بودي تا سرم روي شانه هاي مهربانت مي گرفتي- صورتم را به صورتت مي چسباندي – فشارم مي دادي تا به تو نزديک تر شوم- نگاهم مي کردي به مثال معصوميت هاي يتيمانه......
ميکردي ،مي آمدي و از من اعتراف مي خواستي تا اعتراف کنم به درازي آن شب هايي که بي نام و ياد تو سر بر بالين نهادم و اگر جواب سر بالا دادم عصباني شوي و اخم کني تا دلم ضعف برود براي عصبانيت ات..... در عجبم که دل آدميزاد تا جا مي تواند دوست داشته باشد . دوست دارم آنقدر تخيلت کنم که غرق بشوم ... خفه بشوم – آنقدر گريه کنم تا از حال بروم....
اين کلمات را در حالي مي گفتم که با تني عريان از جنس دوست داشتن و خيس از دانه هاي اشک روي تختم نا آرام بودم و بي قرار...... تنها بودم – خيلي وقت است تنهايم- کاش خدا صدايم را شنيده باشد.....کاش مرا ديده باشد....کاش فکري به حال من بکند. ناگهان با صداي لولاي در به خود آمدم ..حضور محوي به رنگ مهتاب به لطافت همه عشق ها عالم در اتاقم خزيد.... نگاهم کرد ...نگاهش کردم ....خيره خيره....بيتاب شدم ..آري خدا بود. هر پريشان نظري قابل حيراني نيست همه تن چشم شدم تا نگرانم کردم خودش بود ..با شوق پريدم در آغوشش گرفتم..مي فشردمش...مي فشردم...آنچنان محکم و جنون آميز...ديگر نه به بودن مي انديشيدم نه به نبودن که همه بود و نبود را در آغوش داشتم .... خدا در بين بازوهاي نحيف من!!! ... چه خنده دار...
نوازشم کرد ...سيرابم کرد... آنقدر که دل وحشي ام آرام گرفت ..در حالي که چشمانم را مي بست و در آغوشش به خوابي ناز مي رفتم زمزمه کنان گفتم :مي خواهم هميشه و همه جا به دوست داشتنت بيانديشم .
شيوه ارباب همت نيست جود ناتمام رخصت ديدار دادي طاقت ديدار ده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1385ساعت 17:54 توسط مامان بارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها به یادش ،به نامش، برایش.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|