![]() |
![]() |
|
| سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید |
|
(عزیزم در این دکان مجازی غزل نمی فروشم غزل هدیه می دهم به آنان که غزل دوست می دارند.به آنان که غزل می خوانند ُبه آنان که غزل می نوشند . به آنان که تشنه اند .نه به سیران و نه به سیرابان ...چه زیبا می گوید حضرت شمس که "و این سخن بعد از هزار سال بدان کس برسد که من خواسته باشم." ***
برای تو و برای خویش چشمانی آرزو می کنم که زیبایی را بنوشد برای تو و برای خویش گوشهایی آرزو می کنم که زیبایی را نیوشد برای تو وبرای خویش عزیزم روحی آرزو می کنم که زیبایی را بپذیرد و نگاه دارد بعد از این همه هیچ،این همه پیچ ،این همه گذر،این همه علامت ، این همه نشانه ،همچنان ایستاده ام به وفادارای و استوارم به یگانگی. بعد از این همه توصیف ها وتکلیف ها و تدبیر ها و تأکید ها و تحقیق ها و تأخیر ها و تفسیرها و تشویق ها و تنبیه ها ،بعد از این همه فراز و فرود برآنم تا لنگر بیافکنم در دریای کرانه ناپدید آغوشت. چه محتاجم که سخن برانم و چه محتاج ترم که بنویسم ،چه گستاخم که می خواهم بخوانی اش و چه گستاخ ترم که بی منت می کنم همه تولد و تولید دوباره ام را به دست های مهربان تو. چه می شد اگر شکارم کنی.کمین بگیری... دام بیاندازی.... تا به چونان شتابی بگریزم و بشتابم که جز به اعجاز عشق میسر نباشد. رامم کنی... آرامم کنی... سیرم کنی... سیرابم کنی.... کمان کشیده شنیدم نشسته ای به کمینم خدا نکرده خطا گر کنی همیشه غمینم *** سر تا قدم نشانه تیر تو گشته ام تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی
قربانت بشوم یادت باشد که یادم بیاندازی که وحشی و دشتی نشوم و آرام و دلارام بمانم. قربانت بشوم یادت باشد که یادم بیاوری که یادم بماند که یادم نرود الفبای مغازله را تو به من آموختی. بمان و بدان که اگر بمانی همیشه می دانم غزل وتغزل و مغازله یعنی زندگی که اگر نمانی – البته با نگرانی- می دانم و می مانم همیشه بر این دانایی که غزل یعنی زندگی....... چون می نازند به ظریفی خود دخترکان سیه چشم با آن دست های استخوانی که سوگند به ظهور حضورش ،ظرفم را یارای تأمل و تحمل به ظرافتش نیست وقتی می گوید: به درد ساختن من ز بی علاجی نیست دم مسیح به من بار می شود چه کنم گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد نگاه ،پرده دیدار می شود چه کنم
... باقي خدا و بس...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 خرداد1385ساعت 19:5 توسط مامان بارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها به یادش ،به نامش، برایش.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|