تبليغاتX
پیش کش
سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید

                       

    

                       برای گوشهایی که صبورترند ( کلیک کنید)

 

 

 

  "  سكوت ها همه در پايان گفتن هاست و چه خوب و چه راحت

 

                    

         و سكوت من در آغاز گفتن هاست و چه سخت و چه طاقت فرسا "

 

سكوت ها بر چند قسم اند...

 

سكوتي كه انتخاب مي كني –  خواسته - كاملاً ارادي – بنابر مصلحتي – منفعتي 

  

 – فراستي يا سياستي

 

كه غالباً از دانستن است

 

البته سكوتي هم داريم كه از سر ندانستن باشد كه از نظر من ارزش تقسيم بندي هم

 

  ندارد و از آن نمونه بسيار است و بسيار  كم بهاء و تفاوتش در اين است كه عموماً صامت نيست                  - الفبا دارد ، پر از سر و صدا ها و حرف ها و هجا ها و اداعا ها ست.

 

كساني كه هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند.

 

 حرف هايي كه در آن ها هر چه توجه كني چيزي نمي شنوي.

 

...

 

 

 

يك سكوت ديگر هم داريم…

 

سكوتي كه بر تو فرود مي آيد – بدان دچار مي شوي – نه از سر بي حرفي كه هزاران

 

 معني چون رودهاي خروشان به يكباره از اعماق اندرونت مي جوشند و پيش مي راند و

 

 تو يخچال هاي روحت را مي بيني كه دارند ذوب مي شوند ، آب مي شوند و تو خودت را

 

 مي بيني كه سرشار شده اي- لبريز شده اي – پر شده اي و داري سر مي روي و… اما

 

اما اين سكوت تو را انتخاب كرده است و اين درد ، درد ديگري است

 

   نه

 

   نه  اين كه نخواهي بگويي ، نه

 

 - نه اين كه نبايد بگويي

   

-  نه اين كه اجازه نداري بگويي

 

-  نه اين كه نگوئي بهتر است

 

     نه      نه

 

                                                                نمي تواني بگويي

 

...

 

تو چگونه كيفيت درد را براي آنكه هيچ گاه دل درد يا سر درد نداشته است توضيح  

 

  مي دهي؟

 

...

 

و تو اي تشنه عزيز من ! مي تواني درد كسي را كه مي خواهد اين سكوتي را كه    

 

- همه اش از آن پر شده - بگويد ،تصور كني ؟  بفهمي؟ بداني؟ نه ممكن نيست

 

اوه … كه چه مي كشم – چه مي داني كه چه مي كشم…

 

و چه نيازي به ناليدن دارم 

 

 

 

 سكوتي مملو از حرف هاي خوبي كه در پي مخاطبان – نه ببخشيد – مخاطب خويش اند

 

 كه اين گونه حرف ها در تمام هستي يك مخاطب بيشتر ندارد- لااقل من براي اين گونه

 

 حرف هايم يك نفر بيشتر سراغ ندارم- در تمام جهان يكنفر- آري در پي مخاطب

 

 خويش اند   " و اگر او را يافتند ، يافته مي شوند و در صميم وجدان او آرام مي گيرند"

 

حرف هايي كه بايد به او  گفته شوند - حرف هايي كه جز با او نبايد گفت – جز با او نمي

 

 توان گفت - چرا كه اوست كه آنها را يافته است- اما   نه  … او هم نبايد بداند- نبايد

 

 بشنود- حرف هايي كه در خلوت هاي خالي خودت هم نمي تواني براي خودت بگويي كه

 

 تو خود بر آن بيگانه اي – نامحرمي- كه تنها آشناي اين حرف ها همان غريبه ايست كه

 

 روزي آنها را در " بودن " تو كشف كرده است- در حضور گرم و ساده و مأنوس تو آنها

 

 را ديده است – و اين ها ست حرف هايي است كه " هر دلي براي نگفتن دارد" و

 

 سرمايه مأورايي دل ها همين هايند.

 

تنها مخاطب من

 

يادش به خير باد- كه با او مي گفتم همه حرف هايي را كه او مي خواست از زبان من

 بشنود مخاطبي كه كلمه كلمه ام را يافت- مخاطبي كه كلمه كلمه اش را يافتم

 

(واااي باز مثل همان روزها شده ام كه از هر چه و هر كه آغاز مي كردم به او مي رسيدم )

 

آري مخاطبي كه آمد و صفحه هاي نجيب دست نخورده كتاب بودنم كه از ازل در پی

 خواننده اش  ،   ما بين قفسه هاي كثيف و رنگ و رو رفته و پر از غبار دنيا خاك مي

 خورد و  بي قراري مي كرد را ورق زد و ما هر دو در شگفتي آن عطر نشئه آورم ،  گيج و

 

 مبهوت در زواياي ناپيدا و خم اندر خم كوچه هاي بودنم قدم زديم و هر دو در آن لحظه

 

 هاي ناب و سرشا ر- سرشارازآن همه حرف هاي كه كلمه نمي يافتند  - لبريز از شكر و

 

 شادي و شور و شوق و اشك و شعف و الهام

 

 شــــــديم و گفتيــــــم و رقصيــــديم و نوشيــــديم    و     " بوديم ".

 

 

 

و حال او رفته است..

 

و من اينجا تنها نشسته ام در مسير آغوش او

 

و با دست هايم كه نمي دانم چه كنم…

 

اما بدان  -  طراوت بارانم- در برابر نيازي اين چنان آتشين و سوزنده و مهيب به گوش

 

 هاي مهربانت – سكوتي چنين دردناك اما اهورایی را نخواهم شكست – پيامبرانه

 

 صبوري خواهم كرد و نگفتن هايم را در گفتن  به هيچ فهمي هر چند پاك نمي آلايم.

 

 

 

 

 

(و اين هم بخشي از "سفر تكوين" شاندل كه در كوير پيدايش كردم- سرگردانم كرد. "كوير" دكتر

 

 شريعتي كه اين روزها پنداري هر چه مي نويسم او نوشته است و هر چه او نوشته است من در سالها قبل

 

  از بودنم مي نوشته ام.)

 

" در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود "

 

و " كلمه بي زباني كه بخواندش ، و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟

 

      و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،

 

      و با "نبودن "  چگونه مي توان  "بودن" ؟

 

و خدا بود و ، با او ، عدم ،

 و عدم گوش نداشت،

...

حرف هائي هست براي  " گفتن "

كه اگرگوشي نبود ، نمي گوئيم.

 

و حرف هايي هست براي " نگفتن "

حرف هايي  كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.

 

حرف ها يي شگفت ، زيبا و اهورايي همين هايند.

 

و سرمايه  مأورايي هركسي به اندازه حرف هايي  است كه براي نگفتن دارد.

 

حرف ها ي بيتاب  و طاقت فرسا ،

 

كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،

 

و كلماتش، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند،

 

و كلماتي كه پاره هاي "بودن" آدمي اند...

 

اينان  هماره در جستجوي " مخاطب " خويشند،

 

اگر يافتند ، يافته مي شوند...

 

... و

 

در صميم " وجدان " او ، آرام مي گيرند.

 

و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند،

 

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك

 

 عذاب بر ميافروزند .

 

و خدا ، براي  نگفتن حرف هاي بسيار داشت ،

 

كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد

 

                                                     و عدم چگونه مي تواند مخاطب او باشد؟

 

 هر كسي گمشده اي دارد،

 

و خدا گمشده اي داشت.

 

هر كسي دو تاست و خدا يكي بود.

 

هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند "هست"

 

هر كسي را نه بدانگونه كه "هست" احساس مي كنند.

 

انسان يك" لفظ"  است كه بر زبان آشنا مي گذرد

 

                                                      و" بودن" خويش را از زبان دوست مي

 شنود.

 

هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد

 

و در خفقان جنين ، خون مي خورد.

 

و كلمه مسيح است

 

آنگاه كه روح القدس  - فرشته عشق – خود را بر مريم بي كسي ، بكارت حسن ، مي زند

 

 و با ياد او ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را- كه عدمي

 

 است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از حضور خويش ، لبريز مي سازد، و آن گاه مسيح كه

 

 آنجا چشم براه "شدن" خويش بيقراري مي كند، مي بيند ، مي شناسد، حس مي كند، .

 

 اينچنين مسيح زاده مي شود و كلمه "هست" مي شود.

 

كه " كلمه " در جهاني كه فهمش نمي كنند عدمي است خواهنده كه " وجود خويش "

 

 را حس مي كند و " وجودي " كه عدم خويش را.

 

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند،

 

خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد،

 

و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد .

 

                                      " آه كه عقل اين ها را نمي فهمد "

 

                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 9:18  توسط مامان بارون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها
به یادش ،به نامش، برایش....

نوشته های پیشین
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان