تبليغاتX
پیش کش
سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید

 

 من و اندکی از طراوت باغ میهمان گوشهای مهربانتان(این جا را کلیک کنید و فایل موزيك را دانلود كنيد )


 من چه مي دانستم که ميشود با مکاني دوست شد- مثلاً....مثلاً با باغي شايد!!!


مي شود با او درد دل کرد - مي شود خنديد - گريه کرد- دوستش داشت - دلتنگش بود - نگرانش شد......


مي تواني با او قرار بگذاري و موقع ديدار قلبت تند تند بزند و مدام نگران سر و وضعت

باشي ....و او وقتي آمد همه بهارهايش را يکجا به تو هديه بدهد.


من نمي دانستم مي شود چشم هاي باغي را محترم شمرد - هيچ نمي دانستم رنگ باغي ممکن

 است بپرد و تو نگران اش بشوي که شايد فشارش افتاده باشد و يا يک روز که با هم قدم مي

زنيد و تو دستش را گرفته اي متوجه بشوي که واي تب دارد - درختانش مي لرزند و فواره

هايش کمي  سرفه مي کنند.


مگر نه اين است که هر انساني کتابي است چشم به راه خواننده اش


چه دردناک زيباست تنهايي انساني که باغي او را بخواند و بکاود- پيدايش کند - کشفش کند...

چه زيباست که باغي انساني را بکارد - آبش بدهد - علف هاي هرزش را هرس بکند و منتظر بماند تا گل بدهد
.
.
من چه مي دانستم روزگاري باغي زير غلط هاي تنم خط مي کشد

***
از صبح که بر مي خيزم بيتاب عصرم- عصر بيتاب غروب - غروب که مي شود دست باران کوچکم را مي گيرم و به باغ مي شويم...


چند خيابان آنطرف تر راهي است- راهرويي است که مرا از ازل به ابد مي کشاند


روحم چون يک اسب مي شود و در اين راهرو مي دود چونان وحشي وسرکش که انگار

هرگز رام نبوده است و من در پي اش هروله مي روم.....چه افتان و خيزان
.
آن قدرپر شورم ، آن قدر گرم و آن قدر داغ که همه آب های مادی نیاصرم هم به یکباره

خشک می شود اگر با لب های پر حرارتم  بر آن ها دهن بزنم


جاده ای به طول زندگیم و عرض هر چقدر که بخواهی .........................


آه ... زیبایی فقط از آن دلی است که آن را بفهمد


من پر شکوه ترین سروده های عالم را این جا با خودم زمزمه کرده ام


گل هایی که در اطراف این جاده رسته اند چه سخت و با دقت تمام روز را به خود آرایی مشغولند تا مگر در چشمانم زیبا بیایند و بچینمشان و ببرمشان


حالتی است که در وهم نمی گنجد- تا اینکه به پیچ باغ می رسم - می پیچم - از همه   

    سر گذشت و سر نوشتم یک راست می پیچم و به سویش ............قلبم که ناگاه تپیدن از یادش می رود و لحظه ای می مانم


نه دری دارد و نه در بانی - نه بلیط می خواهد و نه رعایت شئوناتی .هم ورود اطفال آزاد  است و هم سگ ها و گربه ها...


از میان درختان نه چندان انبوهش می گذرم - درختانی که از هر شاخشان غزلی آویزان است
وه که چه ترد و آبدار..........


فواره هایی به بلندای بودنم با صداهایی که روح را قلقلک می دهد


روبروی پلکانی می ایستم و مژگانم را چه هوسی است بر رفتنشان


رواقی به پهنای عرش - که می شود همه مستان عالم گرداگرد هم بنشینند و به دور بنوشند
ستون ها - آئینه ها - کاشی های آبی و سنگ مرمرسبز - به سبزی حریر
جنس آن حریری که یک بار در بهشت پوشیدم


مرمر سبز - آری اینجاست       آرامگاه میرزا محمد علی صائب تبریزی
من اینجا را دوست می دارم - نه اینکه دوست تر می دارم - نه - دوست می دارم
و او چه خوب به کار دلم می آمد
به سال 1317 این جا کشف شد -در سال 1081 وفات یافت
گویا اوایل باغ نبوده است مزاری بوده است و تپه ای - گاه می اندیشم که صائب از کشف مزارش چه رنجی کشیده است هر چند هم اکنون باکشف نشدنش زیاد توفیر

نمی کند- خلوت است و ساکت - ناز و اهورایی
گاه مردی - زنی می آیند و چون سرگرمی نمی یابند زود می روند و این اش خیلی خوب است
مسافران تقریباً ثابت باغ هم من هستم و کودکانی شیرین که از گوشه باغ برای بازی استفاده می کنند اوایل همدیگر را پاک کلافه می کردیم- اما طولی نکشید که به هم

عادت کردیم - من به توپ آن ها و آن ها به سکوت من
و حال دیگر می شناسمشان - تک تک شان را - دوستشان دارم چونان اعضای خانواده ام- حتی می دانم کدامشان فردا قرار است دروازه بان باشد و آن ها هم گاهی
کنا رم می آیند و از بستنی شان به من می دهند


ساکن همیشگی باغ هم مجسمه ای است - تندیسی است از حضرت صائب - مجسمه ای با

سنگی خاکستری با عمامه ای و محاسنی که می شود تار تار موش را

شمرد و من چه روز ها که مجسمه ای شده ام در نظاره اش


مگر چند غزل از او خوانده ام شاید به تعداد انگشتان دست

 

 ***

به حوالی دو چشمش حشم بلا نشسته /چو قبیله گرد لیلی همه جا به جا نشسته
ننشسته ناز چندان به حوالی دو چشمش /که به حلقه های زلفش دل مبتلا نشسته
سر و کار من فتاده به غزال شوخ چشمی /که درون دیده من ز نظر جدا نشسته
بدو دست پر نگارش بنگر ز کشتن من/ که پس از هلاک نقشم چه به مدعا نشسته
نه مروت تست ما را ز جنون کناره کردن /که به هر گذار طفلی به امید ما نشسته
ز دو سنگ دانه مشکل به کنار سالم آید/ ننهم قدم به بزمی که دو آشنا نشسته

به ثبات حسن خوبان دل خود مبند صائب /که بروی خار دائم گل بی وفا نشسته

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 14:24  توسط مامان بارون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها
به یادش ،به نامش، برایش....

نوشته های پیشین
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان