تبليغاتX
پیش کش
سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید

صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت  ...... ناز کم کن که در این باغ بسی چون توشکفت

گل بخـــــندید که از راست نرنجیـم ولی  ....... هیچ عاشــــق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل  ...... ای بسا در که به نوک مژه ات باید ســــــفت

تا ابد بوی محــــبت به مشامش نرسد  ......  هر که خاک در میــــخانه برخساره نرفـــت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا.....   زلف سنبل به نســــــــیم سحری می آشــفت

گفتم ای مســند جم جام جهان بینت کو.....   گفت افســــــــوس که آن دولت بیدار نخــفت

سخن عشــــق نه آنست که برآید بزبان ..... ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت وشـــنفت

اشک حافظ خرد و صبر بدریا انداخت .....چکند؟ ســــوز غم عشق نیارســـــت نهـــفت

بخوان و باز بخوان و تأملی چند...

این غزل، تابلوی مینیاتوری است که بر دیوار زندگیم کوبیده ام

...از صبحدم می آغازد - فرود می آید تا بلندای شکفتن – بر کنار گل نوخاسته چمن پهلو می گیرد،

بلبلی مستور و مست برنشسته برشاخسار – به طعنه می گوید که نیاز ما را به ناز تو چه حاجت است که در این باغ بسی چون تو شکفت....

و گل                            و گل

به غمزه ای که شیرینی بر آن تمام است ،

به عشوه ای که موجی از درکی عمیق و فهمی بلیغ از زیبا شناختی ذاتی در آن هویدا است می خندد....

خنده ای به مثال پاره مخملی نرم ....

آغشته به آرامشی ژرف ....

زبانش را به تصدیق می گشاید آن چنان فصیح و سحر انگیز جمله ای می گوید که آتش به جان هر دل آگاه و نا آگاه می کشد....! "هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت"

زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را ...

در آن طرف این تابلو با نگرانی و البته با اطمینان نهیب می زند و بدینسان حجت را بر تو تمام می کند که در این گنداب متعفن اگر می خواهی

دماغی تر کنی از شیشه محبت بر آن باش تا از غبار کویش وضو سازی....

مروارید های غلطان اشک را به تیغ مژه بسفتی تا از لب و دهان آن جام نگین نشان ،نوش کنی...

و عقل و صبر را در دریای طغیانی اندرونت غرقه سازی و بیم بی قراری بر خود راه ندهی که به هر حال در آخر، سوز غم عشق چنین خواهد کرد.

حال این کجا و سخن سخت کجا؟

 

 

****

"دریغ که در مقام ناصحان بسیار گفتیم و در مقام خویش هیچ نگفتیم "

و دریغ که کس جمال را به کمال تعریف نتواند کردن.

و هنوز در خویش می گدازم که چرا هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

البته شاید هم گفت ....و اگرگفت آیا حقیقتاً عاشق می بود یا نمی بود؟...شاید هم معشوقش حقیقی نباشد... شاید زیبا نباشد ...آخر مگر می شود معشوق ، معشوق باشد و زیبا نباشد ؟... تازه اگر هم زیبا نباشد آیا مستحق شنیدن سخنان سخت می باشد؟!

نمی دانم.

حیف که در طول تاریخ عاشق نما ها و معشوق نما ها بسیار آمده اند و سخنان سخت هم بسیار گفته اند...

....

و حال من ماند ام در این پیچ – در این پیچیدگی – حیران و سرگردان

با پیچیدگی زلف یار چه باید کرد ؟ چه می توان کرد؟

با این زلف خم اندر خم اندیشه های نازک حافظ چه می شود کرد؟ که درد بی درمانی است که به قول صائب راهی جز تسلیم ندارد که گره در کارش افتد آنکه با گوهر در آمیزد....

در عجبم که وقتی لطافت از حریر بگذرد ،کدام دلی را ادعا می ماند بر تحملش و آن مو قع است که رحمت می فرستی برهر آن چه زمختی و زشتی است....

که زیبایی اش را نظاره نمی شود ،چون آفتابی که بی ابر مشکلست تماشایش ورخش برای دیدن حجاب می طلبد

آه کاش هیچ گاه غزلی نخوانده بودم!

زیبایی اش آنچنان لطیف است که دل زمختم را یارای هم نفسی نیست و به چنگالهای تیزش می خراشدش...!

شیر مادرش حلالش باشد آنکه گفت " در هم آغوشی زمختی و لطافت این زمختی است که هلاک می شود"

و باز چرا هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت؟؟؟؟؟

چرا که

چرا های بسیار است لکن من نمی دانم......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 17:46  توسط مامان بارون | 
 

نفس درازي من نيست صائب از غفلت               دلم گشاده به گفتار مي شود چه کنم


(شرمندم که وقتي نمي توانم براي ديدنش از پشت بام خانه بالاتر روم ، مجبور مي شوم او را تا حد اتاق خوابم پائين بياورم)

"خدايا کاش بودي تا سرم روي شانه هاي مهربانت مي گرفتي- صورتم را به صورتت مي چسباندي –

فشارم مي دادي تا به تو نزديک تر شوم- نگاهم مي کردي به مثال معصوميت هاي يتيمانه......


مرا مملو از خودت مي کردي – گرمم مي کردي – داغم مي کردي – مستم مي کردي – خانه خرابم

ميکردي ،مي آمدي و از من اعتراف مي خواستي تا اعتراف کنم به درازي آن شب هايي که بي نام و ياد

تو سر بر بالين نهادم و اگر جواب سر بالا دادم عصباني شوي و اخم کني تا دلم ضعف برود براي عصبانيت

ات.....

در عجبم که دل آدميزاد تا جا مي تواند دوست داشته باشد .

دوست دارم آنقدر تخيلت کنم که غرق بشوم ... خفه بشوم – آنقدر گريه کنم تا از حال بروم....


گم شده ام ...پيدايم مي کني آيا؟ پرم مي کني آيا؟


لبريزم مي کني؟
آباد و آزادم مي کني آيا؟
نجاتم مي دهي آيا؟"

اين کلمات را در حالي مي گفتم که با تني عريان از جنس دوست داشتن و خيس از دانه هاي اشک روي تختم نا آرام بودم و بي قرار......

تنها بودم – خيلي وقت است تنهايم- کاش خدا صدايم را شنيده باشد.....کاش مرا ديده باشد....کاش فکري به حال من بکند.

ناگهان با صداي لولاي در به خود آمدم ..حضور محوي به رنگ مهتاب به لطافت همه عشق ها عالم در اتاقم خزيد....

نگاهم کرد ...نگاهش کردم ....خيره خيره....بيتاب شدم ..آري خدا بود.

هر پريشان نظري قابل حيراني نيست                         همه تن چشم شدم تا نگرانم کردم

خودش بود ..با شوق پريدم در آغوشش گرفتم..مي فشردمش...مي فشردم...آنچنان محکم و جنون

آميز...ديگر نه به بودن مي انديشيدم نه به نبودن که همه بود و نبود را در آغوش داشتم ....

خدا در بين بازوهاي نحيف من!!! ... چه خنده دار...


آيا تصوير او را در سياهي چشمانم  مي بيني ؟
خوب نگاه کن آيا مي بيني؟
نه؟!
نه... اشک هيچ گاه امان ديدن نداده است.

نوازشم کرد ...سيرابم کرد... آنقدر که دل وحشي ام آرام گرفت ..در حالي که چشمانم را مي بست و در

 آغوشش به خوابي ناز مي رفتم زمزمه کنان گفتم :مي خواهم هميشه و همه جا به دوست داشتنت بيانديشم .


چه خوبي...
چه مهرباني...
خدايا
به تو محتاجم ...باش.


بيا و از سر لطف و رحمتت هر لحظه در خاطرم و خاطراتم ظاهر شو.


.
.
.


فقط خداي خوبم اگر خوابم برد و خواستي بروي يادت باشد درب خانه ام را پشت سرت محکم ببندي.


نشاء پا در رکاب مي ندارد اعتبار                               مستي دنباله داري همچو چشم يار ده

شيوه ارباب همت نيست جود ناتمام                             رخصت ديدار دادي طاقت ديدار ده

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 17:54  توسط مامان بارون | 

(عزیزم  در این دکان مجازی غزل نمی فروشم غزل هدیه می دهم به آنان که غزل دوست می دارند.به آنان که غزل می خوانند ُبه آنان که غزل می نوشند . به آنان که تشنه اند .نه به سیران و نه به سیرابان ...چه زیبا می گوید  حضرت شمس که "و این سخن بعد از هزار سال بدان کس برسد که من خواسته باشم."

***

 

برای تو و برای خویش چشمانی آرزو می کنم که زیبایی را بنوشد

برای تو و برای خویش گوشهایی آرزو می کنم که زیبایی را نیوشد

برای تو وبرای خویش عزیزم روحی آرزو می کنم که زیبایی را بپذیرد و نگاه دارد

بعد از این همه هیچ،این همه پیچ ،این همه گذر،این همه علامت ، این همه نشانه ،همچنان ایستاده ام به وفادارای و استوارم به یگانگی.

بعد از این همه توصیف ها وتکلیف ها و تدبیر ها و تأکید ها و تحقیق ها و تأخیر ها و تفسیرها و تشویق ها و تنبیه ها ،بعد از این همه فراز و فرود برآنم تا لنگر بیافکنم در دریای کرانه ناپدید آغوشت.

چه محتاجم که سخن برانم و چه محتاج ترم که بنویسم ،چه گستاخم که می خواهم بخوانی اش و چه گستاخ ترم که بی منت می کنم همه تولد و تولید دوباره ام را به دست های مهربان تو.

چه می شد اگر شکارم کنی.کمین بگیری...

دام بیاندازی....

تا به چونان شتابی بگریزم و بشتابم که جز به اعجاز عشق میسر نباشد.

رامم کنی...

آرامم کنی...

سیرم کنی...

سیرابم کنی....

کمان کشیده شنیدم نشسته ای به کمینم

خدا نکرده خطا گر کنی همیشه غمینم

***

سر تا قدم نشانه تیر تو گشته ام

تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

 

قربانت بشوم یادت باشد که یادم بیاندازی که وحشی و دشتی نشوم و آرام و دلارام بمانم.

قربانت بشوم یادت باشد که یادم بیاوری که یادم بماند که یادم نرود الفبای مغازله را تو به من آموختی.

بمان و بدان که اگر بمانی همیشه می دانم غزل وتغزل و مغازله یعنی زندگی که اگر نمانی البته با نگرانی- می دانم و می مانم همیشه بر این دانایی که غزل یعنی زندگی.......

چون می نازند به ظریفی خود دخترکان سیه چشم با آن دست های استخوانی که سوگند به ظهور حضورش ،ظرفم را یارای تأمل و تحمل به ظرافتش نیست وقتی می گوید:

به درد ساختن من ز بی علاجی نیست

                                                         دم مسیح به من بار می شود چه کنم

گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد

                                                        نگاه ،پرده دیدار می شود چه کنم

 

                                                 ... باقي خدا و بس...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 19:5  توسط مامان بارون | 
این یک داستان واقعی است.

آخر اسفند بود ...چونان گرده های گل با بادهای اسفند وزید ،

درخاک حاصل خیز وجودم جوانه زد،روی جزیره خوش آب و هوای تنم...

که بود ؟ از کجا آمده بود؟

آمد ،نشست و چه خوش نشستنی....

وجودش ـ اصالتش ـ نجابتش ـ صداقتش ـ متانتش ـ محزونیش ـ گرفتگی صدایش وقتی برایم غزل می خواند ـ زمختی اش ـ مردی اش ـ مردانگی اش ـ مرا دچار افسونی کرد باطل نشدنی...

گفتم:غریبه میهمان من می شوی آیا؟ دستش را گرفتم به پشت بام رفتیم ، گفتم میهمان  دنیای منی و دست بردم و ماه را از لابه لای ابرها گرفتم به گردنش آویختم.

الله اکبر چه لطافتی دارد،نگاهم کرد و می خندید. از زلف برایم گفت و از کچلی ،از آشفتگی و از افسوس ،از غزل و از شب ،از شباویز ،از مستی و از بد مستی و از......

من نگاهش می کردم چه بهت زده....

خندیدم.خندید. گفتمش غریبه ،زیبایی ، تو را دوست می دارم، با من می مانی آیا؟

چشم های میشی اش ،نگاه های کشنده مردانه اش را از نگاهم دزدید و من از او دزدیدم...

با امتداد انگشتانش آسمان را نشانه رفت ،آن شب بین ابرها ،در آسمان جشنی بر پا بود .

وااای من بودم که می رقصیدم . من!!!!! با چشمانش که به عمق کتاب های آسمانی بود در لحظه ای مرا کاوید ،با دستان مهربانش آشفتگی ام را سامان داد ،و باقیمانده می را روی لبانش نوشید و گفت :تو ...تو ای دختر کولی امشب عروس خواهی شد                                 - عروس حجله پیر مغان-

دستم بگرفت و بدینسان من به شبستان در آمدم......

با چندمین اشعه آفتاب برخاستم نمی دانم ...غریبه اما نبود...آهای غریبه ...غریبه کجایی ...غریبه ...رفته ای..... رفته بود

بین ملحفه های مچاله شده نشستم ،روی سردی لبانم قطره ای گرم و لزج ،معطر به بویش را جا گذاشته بود ،آن را نو شیدم و به یادگاری اش باران نام نهادم ،  باران.

تمام این نوشته ها ،تمام این صفحات ،از سر آغاز تا آغاز ،از انجام تا سرانجام را به حضرت بی همتایش تقدیم می کنم ،که هر چه می نویسم  و می گویم خرده پاره ای است که از اثرش در وجودم به جا مانده

زنده باشد و پایدار..

زنده باشید و پایدار....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 20:27  توسط مامان بارون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها
به یادش ،به نامش، برایش....

نوشته های پیشین
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان