![]() |
![]() |
|
| سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم ... که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید |
|
برای گوشهایی که صبورترند ( کلیک کنید)
" سكوت ها همه در پايان گفتن هاست و چه خوب و چه راحت
و سكوت من در آغاز گفتن هاست و چه سخت و چه طاقت فرسا " … سكوت ها بر چند قسم اند... سكوتي كه انتخاب مي كني – خواسته - كاملاً ارادي – بنابر مصلحتي – منفعتي – فراستي يا سياستي كه غالباً از دانستن است البته سكوتي هم داريم كه از سر ندانستن باشد كه از نظر من ارزش تقسيم بندي هم ندارد و از آن نمونه بسيار است و بسيار كم بهاء و تفاوتش در اين است كه عموماً صامت نيست - الفبا دارد ، پر از سر و صدا ها و حرف ها و هجا ها و اداعا ها ست. كساني كه هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند. حرف هايي كه در آن ها هر چه توجه كني چيزي نمي شنوي. ... يك سكوت ديگر هم داريم… سكوتي كه بر تو فرود مي آيد – بدان دچار مي شوي – نه از سر بي حرفي كه هزاران معني چون رودهاي خروشان به يكباره از اعماق اندرونت مي جوشند و پيش مي راند و تو يخچال هاي روحت را مي بيني كه دارند ذوب مي شوند ، آب مي شوند و تو خودت را مي بيني كه سرشار شده اي- لبريز شده اي – پر شده اي و داري سر مي روي و… اما اما اين سكوت تو را انتخاب كرده است و اين درد ، درد ديگري است نه – نه اين كه نخواهي بگويي ، نه - نه اين كه نبايد بگويي - نه اين كه اجازه نداري بگويي - نه اين كه نگوئي بهتر است نه – نه نمي تواني بگويي ... تو چگونه كيفيت درد را براي آنكه هيچ گاه دل درد يا سر درد نداشته است توضيح مي دهي؟ ... و تو اي تشنه عزيز من ! مي تواني درد كسي را كه مي خواهد اين سكوتي را كه - همه اش از آن پر شده - بگويد ،تصور كني ؟ بفهمي؟ بداني؟ نه ممكن نيست اوه … كه چه مي كشم – چه مي داني كه چه مي كشم… و چه نيازي به ناليدن دارم
![]()
سكوتي مملو از حرف هاي خوبي كه در پي مخاطبان – نه ببخشيد – مخاطب خويش اند كه اين گونه حرف ها در تمام هستي يك مخاطب بيشتر ندارد- لااقل من براي اين گونه حرف هايم يك نفر بيشتر سراغ ندارم- در تمام جهان يكنفر- آري در پي مخاطب خويش اند " و اگر او را يافتند ، يافته مي شوند و در صميم وجدان او آرام مي گيرند" حرف هايي كه بايد به او گفته شوند - حرف هايي كه جز با او نبايد گفت – جز با او نمي توان گفت - چرا كه اوست كه آنها را يافته است- اما نه … او هم نبايد بداند- نبايد بشنود- حرف هايي كه در خلوت هاي خالي خودت هم نمي تواني براي خودت بگويي كه تو خود بر آن بيگانه اي – نامحرمي- كه تنها آشناي اين حرف ها همان غريبه ايست كه روزي آنها را در " بودن " تو كشف كرده است- در حضور گرم و ساده و مأنوس تو آنها را ديده است – و اين ها ست حرف هايي است كه " هر دلي براي نگفتن دارد" و سرمايه مأورايي دل ها همين هايند. … تنها مخاطب من يادش به خير باد- كه با او مي گفتم همه حرف هايي را كه او مي خواست از زبان من بشنود مخاطبي كه كلمه كلمه ام را يافت- مخاطبي كه كلمه كلمه اش را يافتم (واااي باز مثل همان روزها شده ام كه از هر چه و هر كه آغاز مي كردم به او مي رسيدم ) آري مخاطبي كه آمد و صفحه هاي نجيب دست نخورده كتاب بودنم كه از ازل در پی خواننده اش ، ما بين قفسه هاي كثيف و رنگ و رو رفته و پر از غبار دنيا خاك مي مبهوت در زواياي ناپيدا و خم اندر خم كوچه هاي بودنم قدم زديم و هر دو در آن لحظه هاي ناب و سرشا ر- سرشارازآن همه حرف هاي كه كلمه نمي يافتند - لبريز از شكر و شادي و شور و شوق و اشك و شعف و الهام شــــــديم و گفتيــــــم و رقصيــــديم و نوشيــــديم و " بوديم ". و حال او رفته است.. و من اينجا تنها نشسته ام در مسير آغوش او و با دست هايم كه نمي دانم چه كنم… اما بدان - طراوت بارانم- در برابر نيازي اين چنان آتشين و سوزنده و مهيب به گوش هاي مهربانت – سكوتي چنين دردناك اما اهورایی را نخواهم شكست – پيامبرانه صبوري خواهم كرد و نگفتن هايم را در گفتن به هيچ فهمي هر چند پاك نمي آلايم. (و اين هم بخشي از "سفر تكوين" شاندل كه در كوير پيدايش كردم- سرگردانم كرد. "كوير" دكتر شريعتي كه اين روزها پنداري هر چه مي نويسم او نوشته است و هر چه او نوشته است من در سالها قبل از بودنم مي نوشته ام.) " در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود " و " كلمه بي زباني كه بخواندش ، و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟ و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ، و با "نبودن " چگونه مي توان "بودن" ؟ و خدا بود و ، با او ، عدم ، و عدم گوش نداشت، ... حرف هائي هست براي " گفتن " كه اگرگوشي نبود ، نمي گوئيم. و حرف هايي هست براي " نگفتن " حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند. حرف ها يي شگفت ، زيبا و اهورايي همين هايند. و سرمايه مأورايي هركسي به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد. حرف ها ي بيتاب و طاقت فرسا ، كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند، و كلماتش، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند، و كلماتي كه پاره هاي "بودن" آدمي اند... اينان هماره در جستجوي " مخاطب " خويشند، اگر يافتند ، يافته مي شوند... ... و در صميم " وجدان " او ، آرام مي گيرند. و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند، و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك عذاب بر ميافروزند . و خدا ، براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت ، كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد و عدم چگونه مي تواند مخاطب او باشد؟ هر كسي گمشده اي دارد، و خدا گمشده اي داشت. هر كسي دو تاست و خدا يكي بود. هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند "هست" هر كسي را نه بدانگونه كه "هست" احساس مي كنند. انسان يك" لفظ" است كه بر زبان آشنا مي گذرد و" بودن" خويش را از زبان دوست مي شنود. هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد و در خفقان جنين ، خون مي خورد. و كلمه مسيح است آنگاه كه روح القدس - فرشته عشق – خود را بر مريم بي كسي ، بكارت حسن ، مي زند و با ياد او ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را- كه عدمي است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از حضور خويش ، لبريز مي سازد، و آن گاه مسيح كه آنجا چشم براه "شدن" خويش بيقراري مي كند، مي بيند ، مي شناسد، حس مي كند، . اينچنين مسيح زاده مي شود و كلمه "هست" مي شود. كه " كلمه " در جهاني كه فهمش نمي كنند عدمي است خواهنده كه " وجود خويش " را حس مي كند و " وجودي " كه عدم خويش را. عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند، خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد، و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد . " آه كه عقل اين ها را نمي فهمد "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 آبان1385ساعت 9:18 توسط مامان بارون |
|
|
من و اندکی از طراوت باغ میهمان گوشهای مهربانتان(این جا را کلیک کنید و فایل موزيك را دانلود كنيد )
باشي ....و او وقتي آمد همه بهارهايش را يکجا به تو هديه بدهد.
است بپرد و تو نگران اش بشوي که شايد فشارش افتاده باشد و يا يک روز که با هم قدم ميزنيد و تو دستش را گرفته اي متوجه بشوي که واي تب دارد - درختانش مي لرزند و فواره هايش کمي سرفه مي کنند.
چه زيباست که باغي انساني را بکارد - آبش بدهد - علف هاي هرزش را هرس بکند و منتظر بماند تا گل بدهد ***
هرگز رام نبوده است و من در پي اش هروله مي روم.....چه افتان و خيزان خشک می شود اگر با لب های پر حرارتم بر آن ها دهن بزنم
سر گذشت و سر نوشتم یک راست می پیچم و به سویش ............قلبم که ناگاه تپیدن از یادش می رود و لحظه ای می مانم
نمی کند- خلوت است و ساکت - ناز و اهورایی عادت کردیم - من به توپ آن ها و آن ها به سکوت من
سنگی خاکستری با عمامه ای و محاسنی که می شود تار تار موش را شمرد و من چه روز ها که مجسمه ای شده ام در نظاره اش
*** به حوالی دو چشمش حشم بلا نشسته /چو قبیله گرد لیلی همه جا به جا نشسته به ثبات حسن خوبان دل خود مبند صائب /که بروی خار دائم گل بی وفا نشسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 14:24 توسط مامان بارون |
|
|
حرف های تکراری ،مفهوم هایی ساده، اما معانی به جبروت یک معجزه..... و بدینسان زیبا ترین ( زیبا.... چه کلمه حقیر و بد بختی برای توصیف آن چه من دیده ام) و جوان ترن و زلال ترین فرشته خداوند در من حلول کرد. اعتراف می کنم زیباترین عشق بازیها را در شبانه هایی به درازی یلدا با خیال سر گران آن رمیده ی ندیده در اتاقی در بسته داشته ام. من و او و غزل... داستان شبی از آن هزار و یک شب را می نگارم که گفته هایم مستدل باشد...
*** .....باز دوباره تلخ شدم ،برخاستم و گفتم با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد / رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده با لبخندی پر شرارت ،با خونسردی قابل تحسینی تسخری زد و گفت: خوش آن رهرو که تا گویند راهی شو روان گردد فهمیدم سر جنگ دارد آرام گرفتم و مستاصل گفتم :آخر آخر دوری ز دوستان سبکروح مشکل است/ ورنه ز هر چه هست جدا می توان شدن اخمی به شیرینی همه افق های باز به پیشانی اش نشست و به تلخی گفت : بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود / خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست روحم عریان تر از همیشه بود نشستم رو به آسمان با حرص"ریز" و" زیر" ی به شکوه و شکایت گفتم: ای معلم به جز عاشق کشی و دلشکنی / از دبستان چه هنر این پسر آورده برون؟؟؟؟؟؟ با بی تفاوتی خاصی گفت: خوب هر که ترسد ز ملال اندوه عشقش نه حلال گفتم نخیر : ترسم از کشته شدن نیست از آن می ترسم / که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود تکانی خورد دلم ضعف رفت برای خنده ای که تلاش می کرد پنهانش کند زمزمه کرد: تو که هرگز سخن اهل سخن نشنیدی / چون سخن ساز و سخن فهم و سخندان شده ای؟؟ چشمانش را تنگ کرد و ادامه داد: هر چه در خاطر عاشق گذرد می دانی / خوش ادا یاب ، ادا فهم و ادا دان شده ای دوباره وحشی شدم دانستم عقده ای را گشوده ام با لجبازی گفتم: آری آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم / چندین زبون نیم کز استیز تو گریزم باز به شیطنت زبانش را شلاق کرد و به طعنه گفت: در حق من لبت این لطف که می فرماید / سخت خوبست ولیکن قدری بهتر از این بغض کردم و با صدایی که به ناله می مانست گفتم: من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم با مظلوم نوازی پدرانه ای دستم را گرفت وگفت: مبین تو خال زنخدان که چاه در راه است / کجا روی همی ای دل بدین شتاب کجا عصبانی شدم – دستانم را کشیدم و به خشم گفتم : چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی / چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی؟؟؟!!! نگاهم کرد به شیرینی لبش را گزید و گفت: نه طریق دوستان است ونه شرط مهربانی/ ...... ......./ که جواب تلخ گویی تو بدین شکر زبانی خجالت کشیدم اما می دانستم که در سرش چه می گذرد با ترس تصنعی و بریده بریده گفتم: به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد؟ می دانم / چه خواهی کرد ؟ دل را خون و رخ را زرد می دانم... ابرویی بالا برد و گفت : لاف عشق و گله از یار.....؟!!! در مانده تر از همیشه گفتم: من اگر رندم و قلاشم ، اگر درویشم .. که آخر .. هر چه ام عاشق رخسار تو کافر کیشم به چابکی از کنارم بر خاست و با زیرکی تمام گفت: کس نیست که آشفته این زلف دو تا نیست و.... خندید خندیدم تسلیم شدم .....عطش کردم ..... دگرمداومت نتوانستم.... آنقدر خندیدم که گریه ام گرفت میان اشک و لبخند گفتم: من نیستم حریف زبانت مگر زنم / از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تو برخاستم و لب نهادم به لب یار و سپردم جان را تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی..... *** آری او اینچنین جانم را شیر می نوشاند و من هماره در او متلذذ می شدم وقتی در اندیشه او می شدم لذت بردن را تا سطح متعالی آن می شناختم او را از همه عالیترین زیبا بودن ها زیبا تر می دانستم بر روی این اندمین پلکان زندگی که ایستادم وقتی بر می گردم ، می بینم روزگار بر
من بسیار سخت گرفته است
اما هر چقدر هم بر من جفا می کند ، بکند ..... چه جای گله می ماند وقتی دستم را گرفت و پیش غزلکی چون او نشاند روزگار می توانست چنین نکند چه احمق ،چه کودن ،چه تهی مغز ، چه زشت ، چه لاغر و فرتوت بودم اگر از او بی خبر می ماندم بیایی ، بمانی ، بروی و بعد بمیری اه.. تصویر زندگی من بی آشنایی با او ... از تصور شباهتم به آنهایی که هرگز او یا همچو او –البته اگر باشد – را ندیده اند تهوه ام می گیرد هیچگاه نخواستم به داشتنش بیاندیشم ،او را که نمی شود داشت ...خنده ام می گیرد بزرگی روح غیر عادی اش در چشمان ریزم و اتاق ریز ترم که جا نمی شود خدایش خیر دهاد که هرگز نه در اتاقم آمد و نه در چشمانم راستی قلب من بدون تحمل زخم هایی چنین عمیق و کاری و غم هایی چنان بزرگ و اسرار آمیزجز تپیدن های یکنواخت چه هنری داشت؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 14:54 توسط مامان بارون |
|
|
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت ...... ناز کم کن که در این باغ بسی چون توشکفت گل بخـــــندید که از راست نرنجیـم ولی ....... هیچ عاشــــق سخن سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ...... ای بسا در که به نوک مژه ات باید ســــــفت تا ابد بوی محــــبت به مشامش نرسد ...... هر که خاک در میــــخانه برخساره نرفـــت در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا..... زلف سنبل به نســــــــیم سحری می آشــفت گفتم ای مســند جم جام جهان بینت کو..... گفت افســــــــوس که آن دولت بیدار نخــفت سخن عشــــق نه آنست که برآید بزبان ..... ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت وشـــنفت اشک حافظ خرد و صبر بدریا انداخت .....چکند؟ ســــوز غم عشق نیارســـــت نهـــفت بخوان و باز بخوان و تأملی چند... این غزل، تابلوی مینیاتوری است که بر دیوار زندگیم کوبیده ام ...از صبحدم می آغازد - فرود می آید تا بلندای شکفتن – بر کنار گل نوخاسته چمن پهلو می گیرد، بلبلی مستور و مست برنشسته برشاخسار – به طعنه می گوید که نیاز ما را به ناز تو چه حاجت است که در این باغ بسی چون تو شکفت.... و گل و گل به غمزه ای که شیرینی بر آن تمام است ، به عشوه ای که موجی از درکی عمیق و فهمی بلیغ از زیبا شناختی ذاتی در آن هویدا است می خندد.... خنده ای به مثال پاره مخملی نرم .... آغشته به آرامشی ژرف .... زبانش را به تصدیق می گشاید آن چنان فصیح و سحر انگیز جمله ای می گوید که آتش به جان هر دل آگاه و نا آگاه می کشد....! "هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت" زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را ... در آن طرف این تابلو با نگرانی و البته با اطمینان نهیب می زند و بدینسان حجت را بر تو تمام می کند که در این گنداب متعفن اگر می خواهی دماغی تر کنی از شیشه محبت بر آن باش تا از غبار کویش وضو سازی.... مروارید های غلطان اشک را به تیغ مژه بسفتی تا از لب و دهان آن جام نگین نشان ،نوش کنی... و عقل و صبر را در دریای طغیانی اندرونت غرقه سازی و بیم بی قراری بر خود راه ندهی که به هر حال در آخر، سوز غم عشق چنین خواهد کرد. حال این کجا و سخن سخت کجا؟
**** "دریغ که در مقام ناصحان بسیار گفتیم و در مقام خویش هیچ نگفتیم " و دریغ که کس جمال را به کمال تعریف نتواند کردن. و هنوز در خویش می گدازم که چرا هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت البته شاید هم گفت ....و اگرگفت آیا حقیقتاً عاشق می بود یا نمی بود؟...شاید هم معشوقش حقیقی نباشد... شاید زیبا نباشد ...آخر مگر می شود معشوق ، معشوق باشد و زیبا نباشد ؟... تازه اگر هم زیبا نباشد آیا مستحق شنیدن سخنان سخت می باشد؟! نمی دانم. حیف که در طول تاریخ عاشق نما ها و معشوق نما ها بسیار آمده اند و سخنان سخت هم بسیار گفته اند... .... و حال من ماند ام در این پیچ – در این پیچیدگی – حیران و سرگردان با پیچیدگی زلف یار چه باید کرد ؟ چه می توان کرد؟ با این زلف خم اندر خم اندیشه های نازک حافظ چه می شود کرد؟ که درد بی درمانی است که به قول صائب راهی جز تسلیم ندارد که گره در کارش افتد آنکه با گوهر در آمیزد.... در عجبم که وقتی لطافت از حریر بگذرد ،کدام دلی را ادعا می ماند بر تحملش و آن مو قع است که رحمت می فرستی برهر آن چه زمختی و زشتی است.... که زیبایی اش را نظاره نمی شود ،چون آفتابی که بی ابر مشکلست تماشایش ورخش برای دیدن حجاب می طلبد آه کاش هیچ گاه غزلی نخوانده بودم! زیبایی اش آنچنان لطیف است که دل زمختم را یارای هم نفسی نیست و به چنگالهای تیزش می خراشدش...! شیر مادرش حلالش باشد آنکه گفت " در هم آغوشی زمختی و لطافت این زمختی است که هلاک می شود" و باز چرا هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت؟؟؟؟؟ چرا که چرا های بسیار است لکن من نمی دانم......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 17:46 توسط مامان بارون |
|
|
نفس درازي من نيست صائب از غفلت دلم گشاده به گفتار مي شود چه کنم
"خدايا کاش بودي تا سرم روي شانه هاي مهربانت مي گرفتي- صورتم را به صورتت مي چسباندي – فشارم مي دادي تا به تو نزديک تر شوم- نگاهم مي کردي به مثال معصوميت هاي يتيمانه......
ميکردي ،مي آمدي و از من اعتراف مي خواستي تا اعتراف کنم به درازي آن شب هايي که بي نام و ياد تو سر بر بالين نهادم و اگر جواب سر بالا دادم عصباني شوي و اخم کني تا دلم ضعف برود براي عصبانيت ات..... در عجبم که دل آدميزاد تا جا مي تواند دوست داشته باشد . دوست دارم آنقدر تخيلت کنم که غرق بشوم ... خفه بشوم – آنقدر گريه کنم تا از حال بروم....
اين کلمات را در حالي مي گفتم که با تني عريان از جنس دوست داشتن و خيس از دانه هاي اشک روي تختم نا آرام بودم و بي قرار...... تنها بودم – خيلي وقت است تنهايم- کاش خدا صدايم را شنيده باشد.....کاش مرا ديده باشد....کاش فکري به حال من بکند. ناگهان با صداي لولاي در به خود آمدم ..حضور محوي به رنگ مهتاب به لطافت همه عشق ها عالم در اتاقم خزيد.... نگاهم کرد ...نگاهش کردم ....خيره خيره....بيتاب شدم ..آري خدا بود. هر پريشان نظري قابل حيراني نيست همه تن چشم شدم تا نگرانم کردم خودش بود ..با شوق پريدم در آغوشش گرفتم..مي فشردمش...مي فشردم...آنچنان محکم و جنون آميز...ديگر نه به بودن مي انديشيدم نه به نبودن که همه بود و نبود را در آغوش داشتم .... خدا در بين بازوهاي نحيف من!!! ... چه خنده دار...
نوازشم کرد ...سيرابم کرد... آنقدر که دل وحشي ام آرام گرفت ..در حالي که چشمانم را مي بست و در آغوشش به خوابي ناز مي رفتم زمزمه کنان گفتم :مي خواهم هميشه و همه جا به دوست داشتنت بيانديشم .
شيوه ارباب همت نيست جود ناتمام رخصت ديدار دادي طاقت ديدار ده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1385ساعت 17:54 توسط مامان بارون |
|
|
(عزیزم در این دکان مجازی غزل نمی فروشم غزل هدیه می دهم به آنان که غزل دوست می دارند.به آنان که غزل می خوانند ُبه آنان که غزل می نوشند . به آنان که تشنه اند .نه به سیران و نه به سیرابان ...چه زیبا می گوید حضرت شمس که "و این سخن بعد از هزار سال بدان کس برسد که من خواسته باشم." ***
برای تو و برای خویش چشمانی آرزو می کنم که زیبایی را بنوشد برای تو و برای خویش گوشهایی آرزو می کنم که زیبایی را نیوشد برای تو وبرای خویش عزیزم روحی آرزو می کنم که زیبایی را بپذیرد و نگاه دارد بعد از این همه هیچ،این همه پیچ ،این همه گذر،این همه علامت ، این همه نشانه ،همچنان ایستاده ام به وفادارای و استوارم به یگانگی. بعد از این همه توصیف ها وتکلیف ها و تدبیر ها و تأکید ها و تحقیق ها و تأخیر ها و تفسیرها و تشویق ها و تنبیه ها ،بعد از این همه فراز و فرود برآنم تا لنگر بیافکنم در دریای کرانه ناپدید آغوشت. چه محتاجم که سخن برانم و چه محتاج ترم که بنویسم ،چه گستاخم که می خواهم بخوانی اش و چه گستاخ ترم که بی منت می کنم همه تولد و تولید دوباره ام را به دست های مهربان تو. چه می شد اگر شکارم کنی.کمین بگیری... دام بیاندازی.... تا به چونان شتابی بگریزم و بشتابم که جز به اعجاز عشق میسر نباشد. رامم کنی... آرامم کنی... سیرم کنی... سیرابم کنی.... کمان کشیده شنیدم نشسته ای به کمینم خدا نکرده خطا گر کنی همیشه غمینم *** سر تا قدم نشانه تیر تو گشته ام تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی
قربانت بشوم یادت باشد که یادم بیاندازی که وحشی و دشتی نشوم و آرام و دلارام بمانم. قربانت بشوم یادت باشد که یادم بیاوری که یادم بماند که یادم نرود الفبای مغازله را تو به من آموختی. بمان و بدان که اگر بمانی همیشه می دانم غزل وتغزل و مغازله یعنی زندگی که اگر نمانی – البته با نگرانی- می دانم و می مانم همیشه بر این دانایی که غزل یعنی زندگی....... چون می نازند به ظریفی خود دخترکان سیه چشم با آن دست های استخوانی که سوگند به ظهور حضورش ،ظرفم را یارای تأمل و تحمل به ظرافتش نیست وقتی می گوید: به درد ساختن من ز بی علاجی نیست دم مسیح به من بار می شود چه کنم گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد نگاه ،پرده دیدار می شود چه کنم
... باقي خدا و بس...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 خرداد1385ساعت 19:5 توسط مامان بارون |
|
|
این یک داستان واقعی است.
آخر اسفند بود ...چونان گرده های گل با بادهای اسفند وزید ، درخاک حاصل خیز وجودم جوانه زد،روی جزیره خوش آب و هوای تنم... که بود ؟ از کجا آمده بود؟ آمد ،نشست و چه خوش نشستنی.... وجودش ـ اصالتش ـ نجابتش ـ صداقتش ـ متانتش ـ محزونیش ـ گرفتگی صدایش وقتی برایم غزل می خواند ـ زمختی اش ـ مردی اش ـ مردانگی اش ـ مرا دچار افسونی کرد باطل نشدنی... گفتم:غریبه میهمان من می شوی آیا؟ دستش را گرفتم به پشت بام رفتیم ، گفتم میهمان دنیای منی و دست بردم و ماه را از لابه لای ابرها گرفتم به گردنش آویختم. الله اکبر چه لطافتی دارد،نگاهم کرد و می خندید. از زلف برایم گفت و از کچلی ،از آشفتگی و از افسوس ،از غزل و از شب ،از شباویز ،از مستی و از بد مستی و از...... من نگاهش می کردم چه بهت زده.... خندیدم.خندید. گفتمش غریبه ،زیبایی ، تو را دوست می دارم، با من می مانی آیا؟ چشم های میشی اش ،نگاه های کشنده مردانه اش را از نگاهم دزدید و من از او دزدیدم... با امتداد انگشتانش آسمان را نشانه رفت ،آن شب بین ابرها ،در آسمان جشنی بر پا بود . وااای من بودم که می رقصیدم . من!!!!! با چشمانش که به عمق کتاب های آسمانی بود در لحظه ای مرا کاوید ،با دستان مهربانش آشفتگی ام را سامان داد ،و باقیمانده می را روی لبانش نوشید و گفت :تو ...تو ای دختر کولی امشب عروس خواهی شد - عروس حجله پیر مغان- دستم بگرفت و بدینسان من به شبستان در آمدم...... با چندمین اشعه آفتاب برخاستم نمی دانم ...غریبه اما نبود...آهای غریبه ...غریبه کجایی ...غریبه ...رفته ای..... رفته بود بین ملحفه های مچاله شده نشستم ،روی سردی لبانم قطره ای گرم و لزج ،معطر به بویش را جا گذاشته بود ،آن را نو شیدم و به یادگاری اش باران نام نهادم ، باران. تمام این نوشته ها ،تمام این صفحات ،از سر آغاز تا آغاز ،از انجام تا سرانجام را به حضرت بی همتایش تقدیم می کنم ،که هر چه می نویسم و می گویم خرده پاره ای است که از اثرش در وجودم به جا مانده زنده باشد و پایدار.. زنده باشید و پایدار.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 20:27 توسط مامان بارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یک بار بر این نه چمن سبز گذشتی
سو در پی پای تو نهادند چمنها به یادش ،به نامش، برایش.... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|